منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 11
بازدید ماه : 181
بازدید کل : 70912
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 8
تعداد آنلاین : 1

كد موسيقي براي وبلاگ

کد متحرک کردن عنوان وب

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 28
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 5

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 9
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 11
:: بازدید ماه : 181
:: بازدید سال : 2982
:: بازدید کلی : 70912
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391

خنده ات پرسه زنان در گذر باد هنوز/میدهد بوی خوش مالک و مقداد هنوز

عطر آرامش دریایی ات ای روح زلال/می چکد هر سحر از خاطره ی باد هنوز

در صف تیره آن جنگ به خاطر دارد/تندر خشم تو را سینه ی بغداد هنوز

به یاد بزرگ مرد عرصه موشکی ایران وتعدادی از همرانش



 


:: بازدید از این مطلب : 321
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391

شکر خدا ترکشی نبود که بریزد سر مردم؛ موج انفجار پیشران بود که همه چیز را خواباند.
حیف که حاج حسن بلند نشد ...


:: بازدید از این مطلب : 300
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391

:: بازدید از این مطلب : 341
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391

دو بخش دارد: با...با...که میشود بابا
همین که هست در آن قاب عکس ،آن بالا
همین که زل زده بر چشم های غمگینم
نشسته در دل سنگر کنار آن آقا
همین که نیست که هم بازی ام شود گاهی
اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما...

همین که نیست کشتی بگیرد با من
و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا...
همین که نیست که با هم به مدرسه برویم
و یا به مسجد،هیئت ،خرید یا هرجا
همین که نیست مارا مسافرت ببرد
شلمچه،تهران،قم ،مشهد امام رضا
همین که نیست بگوید :صد آفرین پسرم!
همین که نیست کند کارنامه ای امضاء
چرا زقاب تکانی نمیخوری ای مرد
چرا سراغ نمیگیری از من تنها
نگاه کن همه نمره های من عالی
نگاه کن تو به این برگه حضرت والا!



 


:: بازدید از این مطلب : 321
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391

آقا اجازه ...
« به نام خدا »
من مي خواهم در آينده شهيد بشوم،براي اينكه ...
معلم كه خنده اش گرفته بود، پريد وسط حرف هاي دانش آموز گفت :ببين عزيزم !
موضوع انشاء اينه كه شما در آينده مي خواهيد چي كاره بشين
بايد در مورد شغل يا كار آيندت بنويسي...مثلا پدر خودت چيكاره است؟...
آقا اجازه شهيد شده ...


:: بازدید از این مطلب : 328
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391

بگذار تاریخ هرچه می خواهد بنویسد اما هرگز نمی تواند فراموش کند که 21/آبان نود مردانی خورشید را فتح کردند وپیروزمندانه نورخورشید رادر برابر خورشید مدرس به چالش کشیدند وکربلایی دیگرساختند درزمانی که شهادت رویایی بعید شده بود با رفتن خود کابوس دشمنان شدند وشهادت را معنایی تازه بخشیدند

( شادی روح حاج حسن ویاران شهبدش صلوات )

 


:: بازدید از این مطلب : 244
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391
غبار خانه بروبید عید می آید                       ز کوچه ها همه بوی شهید می آید

غدیر گشته و عید ولایت آمده است              زشنبه هاست که بوی شهادت آمده است

تو امتداد بهاری شبیه بارانی                       شهید راه ولایت شهید قرآنی

اسیر داغ فراقم شقایقم کردی                    کبوترانه پریدی و عاشقم کردی

هنوز در تب پرواز شنبه می سوزیم               حزین ز ناله امن یجیب هر روزیم

تو از ولایت حیدر پلی زدی تا عشق               رسیده ای به شهادت با علی با عشق

به راه فاطمه رفتی و چیست بهتر از این؟        که اجر راه ولایت شهادت است همین

یکسال از غدیری شدن شهدایمان می گذرد و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. به امید شفاعتشان


:: بازدید از این مطلب : 337
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391
آن روز که روزعهد با مولا شد           سردارغدیر محرم زهرا شد  

نازم به حسن مقدم و یارانش             این قافله پیش مرگ عاشورا شد

شادی روح شهدا صلوات                


:: بازدید از این مطلب : 312
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391

تصویر شهیدان سید رضا میرحسینی (نفر راست ) مهدی دشتبان زاده (چپ)شهید رضا نادی پشت سید سمت راست و شهید سید محمد حسینی که چهره اش کامل نیافتاده

به یاد شهدای قهرمان پادگان مدرس

پارسال 21 آبان اتفاقی افتاد که تا همین الان باورم نشده و هر چند وقت یک بار که یاد دلاوران پادگان مدرس می افتم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر میشود . 

بچه های مدرس فرهنگ عجیبی داشتند . زندگی در جایی که هر لحظه ممکنه شهید بشی باعث خیلی تغییرات در انسان میشه . من از 4 سال پیش رفت و آمد زیادی به اونجا داشتم و با بچه های اون پادگان رفاقتی خاص پیدا کرده بودم ، کار پر فشار و سخت و خطرناک و خنده در بین کارهای پر فشار ، حفظ روحیه و نترسیدن حتی در لحظاتی که میگفتی الان همه میرن هوا ، و ..... . 

بر عکس اینکه خیلی ها با نامردی هر چه تمامتر فکر میکنن شهادت بچه ها بر اثر بی احتیاطی نبود ، روال عادی در حال انجام بود و اتفاقا زمانی بود که کار های خطرناک ما تمام شده بود و روال عادیی که در اون زمان بچه ها دور کار مشغول آماده سازی اقلام دیگر میشدند یا مینشستند و استراحت میکردند در جریان بود .بگذریم ، من اینقدر در این یک سال روی این جریان فکر کردم که کم مونده دیوونه شم .

میخواستم از شهید سید رضا میرحسینی بگم. سیدی که از روز اول خیلی خاطر خواهش شدم  ، خنده هاش ، صبرش ، خوش فکری و دیدباز فنی و سخت کوشی و از همه مهمتر شجاعتش برام خیلی جالب بود . خیلی کمکهای زیادی به من و هم تیمهام کرد تا اینکه در آخر اسفند 90 بطور رسمی به دستور حاج حسن من نیروی سید شدم . چند ماهی از من بزرگتر بود و فوق دیپلم فنی داشت ، اگر چه من لیسانس داشتم ولی به علت تجربه زیاد تخصصیش و اخلاق بسیار خوبش اصلا ناراحت نشدم . بودن با سید در یک اتاق کلی خوشحالم میکرد . 

یادش بخیر ، یک روز یک اتفاقی افتادکه تقریبا فکر کردم هممون رفتیم ، نترسیدم ولی خیلی حول کردم بعد البته خداییش عین خیالم نبود سید گفت من یکبار در انفجار بودم ، فقط یک روشنایی میبینی و بقیه گرفتاریاش مال دیگرانه ، و دقیقا همین شد ، روشنایی رو اونها دیدن و تمام گرفتاریاش شد مال اونهایی که موندند . 

سید پیش نماز مجموعه بود و حاجی خیلی قبولش داشت .و نظراتش رو به دقت گوش میداد ،سید هم یک ویژگی عجیبی که داشت یک فکر که به ذهنش میزد فرداش میساخت ، و این از نظر من خیلی عجیب بود . فکر هایی و نظراتی به سرش میزد که در ابتدا ما مقاومت میکردیم ولی بعد از چند وقت میدیدیم دقیقا در مدارک و مستندات غربیها وجود داره . یک روز به شوخی به حاج آقا گفتم این سید یواشکی میره داکیومنتهای ناسا رو میخونه و فرداش به عنوان نظر خودش مطرح میکنه حاجی کلی خندید ، سید هم یک ذره جدی گرفت ولی وقتی خنده من و دید فهمید شوخی میکنم . 

با تشکر از دوست عزیزhttp://hoseini57.blogfa.com/

 


:: بازدید از این مطلب : 341
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391


:: بازدید از این مطلب : 374
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ شهدای غدیر خوش آمدید برای شادی روح این شهدا یک فاتحه ختم کنید. مدیر وبلاگ
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه