غم های جان سوز(خاطراتی از چند شهید)
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 25
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 117
بازدید ماه : 280
بازدید کل : 72489
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 8
تعداد آنلاین : 1

كد موسيقي براي وبلاگ

کد متحرک کردن عنوان وب

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 28
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 5

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 25
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 117
:: بازدید ماه : 280
:: بازدید سال : 4559
:: بازدید کلی : 72489
نویسنده : محمد سلطانی
جمعه 25 فروردين 1391

لباس مشکی هاشون رو آوردن وداع کردیم مداح هیئت پیرهن مشکیاشون رو بالا دست گرفت گفت مردم شاهد باشید اینا سینه زنای حسین (ع) بودن خادم حسین (ع) بودن ....بعد گذاشتیم تو قبرشون و من شال سبزی که سفر آخر مشهدم تبرک کرده بودم رو گذاشتم تو قبر سید رضا محمد زاده ..........

لباس مشکی ها ....مهرهای نماز و زیار ت عاشوراء و تربت ارباب که گذاشتن تو قبور ....سنگ لحد رو چیدیم و باز قسمت من شد آخرین سنگ لحد رفقای سینه زنمون رو بزارم ...
ما هرسال یکی از بچه هامون پر میکشن امسال سه تاشون رفتن مهمونی ارباب ...
وقتی آخرین سنگ لحد رو که میزاشتم مکثی کردم به کفن آقا رسول نگاه کردم گفتم بهش سلام مارو به مادر حضرت زهرا (سلام الله علیها) برسون و ...سنگ رو گذاشتم و با کف دوست زدم رو سنگ گفتم یا علی (ع) .........شروع کردن به خاک ریختن ....دیگه رو قبر سخت بود با بیل بریزن ...رفتیم رو سنگ لحدشون ....با دست خاک ....
با دست خاک میریختیم ...محدآقا مداحمون سرم داد زد آروم بریز رفقامون سر ندارن ...تن ندارن .......
بعد که با رفقامون وداع کردیم رفتم به محل دیگه از شهرمون قرار بود آقا مسیح الله قهرمانی رو بیارن ....بهتره بگم 400 گرم از آقا مسیح رو ....
یه چی بگم از فاطمه دختر شهید مسیح الله قهرمانی ....که آتیشمون زده این دختر 8 یا 9 ساله ............
وقتی فاطمه از ماشینمون آویزون شده بود اشک میریخت میگفت عمو ....عمو ...تورو خدا فقط بابامو برا یه دقیقه بیارید خونه ...فقط ده دقیقه بیاد خونه .....بعد بره ....وقتی هم که پدرشو رو داشتیم میزاشتیم تو قبر و سنگ لحد رو گذاشتیم گفتن فاطمه بیاد قبل خاک ریختن راهی باز شد اومد با نگاهی پر از تمنا به قبر پدر ...
به قبر پدر نگاه میکرد ...آتیشمون میزد ....فاطمه ...
عمو ....عمو ....گفتناش با اون صدای کودکانش آدمو یاد کی مینداخت .......وای العطش ...حرم .....سقا ..... علمدار...ای اهل حرم میرو علمدار نیامد ...علمدار نیامد.......
سه روز مارو شهدا کشوندن گلزار شهداء این بار برادر شهید سعید رحمانی .........بچه ها امیر ما تو محراب رفت تو سجده رفت تو نماز اول وقت رفت .......درسته ؟ حالا یه بچه شیعه دیگه .........
برادر بسیجی صادق رحمانی برادر شهید سعید رحمانی ...که به نماز اول وقت تقید خواستی داشت ....به مانند مولاش علی (علیه السلام) ....تو معدن شن و ماسه وقتی که تو سجده بود توسط کامیونی به زیر گرفته شد و اقتدا به مولایش علی (ع) کرد .........
وقتی تلقین خونده شد .... و حاج ناصر مظلوم مداح اهل بیت (ع) خواست برا این برادر شهید روضه ای بخونه ....نتونست نگاهی به ساعتش کرد گفت آی مردم این شیعه علی ع که به مولاش اقتدا کرد الانم 3 دقیقه مونده به اذان ظهر داره به خاک نه به اربابش سپرده میشه ....چی بخونم براش ...روضه نخوند بلکه شروع کرد به ......
اذان گفتن به سبک اذان انتظار ...الله اکبر ...الله اکبر ...
آی مردم خیلی سخته از قافله جابمونی ....خیلی سخته رفقات پر پر شن و فقط خاطراتشون باقی برات بمونه ....سید رضا داداش قربون خنده هات ...قربون سینه کبودت که تو روضه ها شاهدش بودم ....رسول جان ...کربلائی مهدی ...امسال محرم پیش خود اربابید .....سید رو بین بچه های دیگه دفن کردیم ...سید باید میونداری کنی ...
سدرضا منو ببخش که رفتمو به مادرت گفتم رضا به آرزوش رسید ...یادت باشه میدونم تو اونجا بودی ...به دل مادرت حرفامو بنداز ...بگو که بهش گفتم دعاکن خبر مارو هم بهش بدن بگو بهش گفتم دعا کنه ماهم شهید .
دلم انگاری گرفته، قد بغض یاکریما .........شادی روح شهدای غدیرصلوات ... خدایا صبر زینبی به مادراشون ....به دختراشون........و بچه ای که قراره بعد دنیا اومدنش عکس بابا رو فقط ببینه .....سید رضا داداش ...برا همه این جمع شهادت بخواه از مادرت بخواه مارو هم پر پر کنه ....زهرا س به گریه کنان فرزندش قول بهشت
....زهرا س به گریه کنان فرزندش قول بهشت داده است ....ما گریه کنه مادرو بچه هاشیم ...
دلم انگاری گرفته، قد بغض یاکریما عصر جمعه توی ایوون، می شینم مثل قدیما تو دلم میگم آقا جون تو مرادی، من مریدم من به اندازه ی وسعم، طعم عشقتو چشیدم “کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم یعنی تو چشمه ی چشمات تو نگات وضو بگیرم” برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم یه دونه هدیه ی نا چیز واسه تو کنار گذاشتم یادمه یکی بهم گفت، هر کی تنهاس توی دنیا یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه آقا کاغذ نامه رو بعدش توی رود خونه بریزه بنویسه واسه مولاش : “خاطرت خیلی عزیزه”


:: موضوعات مرتبط: شهدای غدیر , روایت , ,
:: برچسب‌ها: شهدای غدیر ,
:: بازدید از این مطلب : 458
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ شهدای غدیر خوش آمدید برای شادی روح این شهدا یک فاتحه ختم کنید. مدیر وبلاگ
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه