شهدای قهرمان پادگان
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 31
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 123
بازدید ماه : 286
بازدید کل : 72495
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 8
تعداد آنلاین : 1

كد موسيقي براي وبلاگ

کد متحرک کردن عنوان وب

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 28
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 5

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 31
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 123
:: بازدید ماه : 286
:: بازدید سال : 4565
:: بازدید کلی : 72495
نویسنده : محمد سلطانی
8 دی 1391

تصویر شهیدان سید رضا میرحسینی (نفر راست ) مهدی دشتبان زاده (چپ)شهید رضا نادی پشت سید سمت راست و شهید سید محمد حسینی که چهره اش کامل نیافتاده

به یاد شهدای قهرمان پادگان مدرس

پارسال 21 آبان اتفاقی افتاد که تا همین الان باورم نشده و هر چند وقت یک بار که یاد دلاوران پادگان مدرس می افتم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر میشود . 

بچه های مدرس فرهنگ عجیبی داشتند . زندگی در جایی که هر لحظه ممکنه شهید بشی باعث خیلی تغییرات در انسان میشه . من از 4 سال پیش رفت و آمد زیادی به اونجا داشتم و با بچه های اون پادگان رفاقتی خاص پیدا کرده بودم ، کار پر فشار و سخت و خطرناک و خنده در بین کارهای پر فشار ، حفظ روحیه و نترسیدن حتی در لحظاتی که میگفتی الان همه میرن هوا ، و ..... . 

بر عکس اینکه خیلی ها با نامردی هر چه تمامتر فکر میکنن شهادت بچه ها بر اثر بی احتیاطی نبود ، روال عادی در حال انجام بود و اتفاقا زمانی بود که کار های خطرناک ما تمام شده بود و روال عادیی که در اون زمان بچه ها دور کار مشغول آماده سازی اقلام دیگر میشدند یا مینشستند و استراحت میکردند در جریان بود .بگذریم ، من اینقدر در این یک سال روی این جریان فکر کردم که کم مونده دیوونه شم .

میخواستم از شهید سید رضا میرحسینی بگم. سیدی که از روز اول خیلی خاطر خواهش شدم  ، خنده هاش ، صبرش ، خوش فکری و دیدباز فنی و سخت کوشی و از همه مهمتر شجاعتش برام خیلی جالب بود . خیلی کمکهای زیادی به من و هم تیمهام کرد تا اینکه در آخر اسفند 90 بطور رسمی به دستور حاج حسن من نیروی سید شدم . چند ماهی از من بزرگتر بود و فوق دیپلم فنی داشت ، اگر چه من لیسانس داشتم ولی به علت تجربه زیاد تخصصیش و اخلاق بسیار خوبش اصلا ناراحت نشدم . بودن با سید در یک اتاق کلی خوشحالم میکرد . 

یادش بخیر ، یک روز یک اتفاقی افتادکه تقریبا فکر کردم هممون رفتیم ، نترسیدم ولی خیلی حول کردم بعد البته خداییش عین خیالم نبود سید گفت من یکبار در انفجار بودم ، فقط یک روشنایی میبینی و بقیه گرفتاریاش مال دیگرانه ، و دقیقا همین شد ، روشنایی رو اونها دیدن و تمام گرفتاریاش شد مال اونهایی که موندند . 

سید پیش نماز مجموعه بود و حاجی خیلی قبولش داشت .و نظراتش رو به دقت گوش میداد ،سید هم یک ویژگی عجیبی که داشت یک فکر که به ذهنش میزد فرداش میساخت ، و این از نظر من خیلی عجیب بود . فکر هایی و نظراتی به سرش میزد که در ابتدا ما مقاومت میکردیم ولی بعد از چند وقت میدیدیم دقیقا در مدارک و مستندات غربیها وجود داره . یک روز به شوخی به حاج آقا گفتم این سید یواشکی میره داکیومنتهای ناسا رو میخونه و فرداش به عنوان نظر خودش مطرح میکنه حاجی کلی خندید ، سید هم یک ذره جدی گرفت ولی وقتی خنده من و دید فهمید شوخی میکنم . 

با تشکر از دوست عزیزhttp://hoseini57.blogfa.com/

 




:: بازدید از این مطلب : 350
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ شهدای غدیر خوش آمدید برای شادی روح این شهدا یک فاتحه ختم کنید. مدیر وبلاگ
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه