شهید رسول بهرودی پدری زحمت کش و همکاری مظلوم
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 57
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 149
بازدید ماه : 312
بازدید کل : 72521
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 8
تعداد آنلاین : 1

كد موسيقي براي وبلاگ

کد متحرک کردن عنوان وب

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 28
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 5

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 57
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 149
:: بازدید ماه : 312
:: بازدید سال : 4591
:: بازدید کلی : 72521
نویسنده : محمد سلطانی
سه شنبه 6 تير 1391

من بیرون از بانک منتظر آنها بودم دیدم رسول با کارمند بانک صحبت میکند . گفتم رسول بیا برویم حالا چند روز دیرتر چک بگیری چه میشود ؟سری تکان داد سوار ماشین شد و گفت خیلی گیرم به این دسته چک نیاز دارم در حال تکمیل خانه ام هستم و برای خرید مصالح چک لازم دارم شبها از پادگان که میروم خودم تا جایی که میتوانم کار میکنم باید تا هوا سرد نشده تکمیلش کنم

فردایش رسول هم چک را گرفت ولی کارمن باز هم انجام نشد دسته چکی که رسول ومهرداد استفاده ای از آن نکردند.روز شهادت بچه ها اولین پیکری که دیدم رسول بود صورتش را نگاه کردم انگار خواب بودچشمهایش را بسته بود محاسنش مرتب و آنکارد شده بود قطره خونی مانند اشک از گوشه چشمهایش جاری بود

صدای رسول هنوز توی گوشم است خیلی آرام صحبت میکرد .از راه رفتن تا صحبت کردنش سراسر آرامش بود

یادم هست به زیارت امام رضا رفته بودیم رسول دختر کوچولویش را میبوسید گفتم رسول چند سالشه خندید گفت چند ماهشه ؟گفتم اسمش چیه ؟ گفت حنانه  گفتم اسم قشنگی داره , گفت جدی میگی گفتم آره , لپ حنانه را کشیدم  رسول مرتب بوسش میکرد

نمیدانم 20سال دیگر که حنانه بزرگ شود اگر ببینمش از رسول چه بگویم,از پدری زحمتکش و مظلوم که هیچکس صدایش را بلند نشنید  چهره اش در روز شهادت یادم نمیرود لبخندی روی لبش بود خدا را گواه میگیرم همانند لبخندی بود که روی لبان یوسف نشسته بود براستی در آن انفجار هولناک چه چیزی را دیدند که لبخند زنان پر کشیدند شاید رخسار نازنین امام زمان عج هم او که کارفرمای شهدا بود



:: موضوعات مرتبط: شهید رسول بهرودی , ,
:: برچسب‌ها: شهید بهرودی ,
:: بازدید از این مطلب : 474
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Gavator]
یه دیوونه در تاریخ : 1391/8/14/0 - - گفته است :
[Comment_Content]


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ شهدای غدیر خوش آمدید برای شادی روح این شهدا یک فاتحه ختم کنید. مدیر وبلاگ
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه