شهید جواد سلیمی در حجله دامادی
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 40
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 42
بازدید ماه : 212
بازدید کل : 70943
تعداد مطالب : 28
تعداد نظرات : 8
تعداد آنلاین : 1

كد موسيقي براي وبلاگ

کد متحرک کردن عنوان وب

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 28
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 5

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 40
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 42
:: بازدید ماه : 212
:: بازدید سال : 3013
:: بازدید کلی : 70943
نویسنده : محمد سلطانی
سه شنبه 6 تير 1391

براستی چقدر سخت است که در همان تالاری که قرار بود رخت دامادی بر تن کند همه برای نهار مراسم ترحیمش شرکت کردند چقدر برای من دردناک است آرزوهایی که او داشت و از انها میگفت و برای تحققشان تلاش میکرد چه آسان نقش برآب شد این مسئله سوای این مطلب است که آنان سعادتمندان عالم شدند و بی شک آنان لایق شهادت شدند

من آنسوی این حقیقت را میگویم آنسویی که از دید عواطف ما خاکیان است آن عاشقانه هایی که پرپر شد ,پدر ومادر جواد را دیدم آنان که در حقیقت اسوه های صبر و ایثارنددر چشمهای پدر میتوان بغضی اسیر را دید

یادش بخیر گاهی با جواد بیرون از پادگان میرفتیم بین راه به من میگفت چرا ازدواج نمیکنی ,بخدا اگر زندگی تشکیل بدهی موفق تر میشوی , من نسبت به قبل خیلی فرق کرده ام خیلی امیدوار تر شده ام , من میگفتم متولد چه سالی هستی منظورم را گرفت با خنده گفت میدونم سنم کمتره ولی به خدا دوستت دارم

امروزکه خاطرات را مرور میکنم غمی بر دلم سنگینی میکند اینکه دیگر به جواد دسترسی ندارم  جواد حق دوستی را میشناخت و ان را ادا کرد تکلیف خود میدانست که بمن بگوید و گفت .افسوس که رفت

یادش بخیر خیلی قبل ترها در روز تعطیل من در سالن کار میکردم جواد آمد ازمن پرسید تا کی کارت طول میکشد گفتم 4ساعت دیگر , دیدم ناراحت است گفتم چای میخوری گفت آره با هم به آبدارخانه رفتیم مقداری زعفران تاریخ مصرف گذشته داشتیم که توی چای میریختیم ,چای ریختم خوردیم  هر کاری کردم علت ناراحتیش را بفهمم نگفت  چایش را خورد تشکر کرد و رفت هنوز حسرت میخورم چرا آن روز نتوانستم ناراحتیش را کم کنم

جواد روز شهادتش هم ناراحت بود چون برادر زاده خردسالش بیمارستان بود قرار بود بهرای عیادتش برود ’نفری که قرار بود جایگزینش شود توی راه بود او 5 دقیقه دیر رسید شهادت قسمت جواد بود

تازه ماشین خریده بود ماشینش را تمیز میکرد گفتم نمیدانم چه صدایی از ماشینم میاید  جواد نگاهی کرد گفت سردر نمیارم صبر کن مرتضی بیاد مرتضی از بچه های ترابری بود شهید مرتضی میری آمد عیبش را پیدا کرد گفت این سوکت را قطع میکنم تا ماشین گرم نشده وصلش نکن بعد نگاهی بمن کرد و گفت توی این هوای سرد باید قبل از حرکت ماشین را گرم کنی پروفسور وبا جواد خندیدند من هم خندیدم و گفتم خودم درستش کردم و با هم چند دقیقه شوخی کردیم

کاش آن شب میدانستم یک هفته دیگر آنها کنارم نخواهند بود افسوس رفقایی را ازدست دادم که هیچگاه جایشان را کسی نخواهد گرفت

یکی از بچه ها با ناراحتی میگفت چند شب قبل جواد از من خواست برایش شارژ

 بگیرم و من فراموش کردم صبح از من پرسید شارژ گرفتی گفتم آخ شرمنده یادم رفت  جواد گفت عیبی نداره  این دوستمان هنوز خودرا سرزنش میکند  



:: موضوعات مرتبط: شهید جواد سلیمی , ,
:: برچسب‌ها: شهید جواد سلیمی ,
:: بازدید از این مطلب : 547
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ شهدای غدیر خوش آمدید برای شادی روح این شهدا یک فاتحه ختم کنید. مدیر وبلاگ
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه